يک ا�سانه قديمي ميگويد که خورشيد و ماه قرار بودبا هم ازدواج کنند...
در جشن نامزدي...خورشيد جعبه اي پر از هزاران الماس به ماه هديه داد...
به شرط اينکه جعبه را بعد از عروسي باز کند...اما ماه با خودش �کر کرد که اگر جعبه را شبانه باز کنم چه کسي مرا خواهد ديد...تا در جعبه را برداشت باد شديدي از داخل جعبه
به بيرون وزيدن گرÙ�ت...جعبه از دست ماه اÙ�تاد Ùˆ تمام چيزهاي داخل آن در آسمان پخش شد...بعد از آن خورشيد براي اينکه ماه را تنبيه کند ديگر با او ازدواج نکرد...آسمان هم الماسها رانگه داشت... راستي شما تا به ØØ§Ù„ الماس خودتون را ديديد...
من و نقاب