Thursday, March 20, 2003

يا مقلب القلوب و الابصار
يا مدبر اليل و نهار
يا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الي احسن الحال

Thursday, March 13, 2003

اسلام عليک يا اباعبدالله
اين وبلاگ شنيع و کثي� به دست بچه های حزب الله محکوم به هک شد !
اسلام عليک يا اباعبدالله
اين وبلاگ شنيع و کثي� به دست بچه های حزب الله محکوم به هک شد !

Monday, March 10, 2003

ترجيح می‌دهم که شعر شيپور باشد نه لالايی.
احمد شاملو

Sunday, March 09, 2003

ان�جار روی پل

تکه آهنی که در دستش �رو ر�ته بود درآورد. آن قدر لبریز درد پاشیدگی بود که نمی توانست به چیزی �کر کند.
در رودخانه ایستاده و بدنش خیس و کثی� و سوخته شده بود. هر چند از تمام بدنش، چیزهائی کم داشت:
دست و پای راستش قطع و یکی از گوش هایش مجروح و کاسه سرش هم، شکا�ته شده بود. راستی! چشمهایش؟!
هیچ یک سر جایش نبود. از غیظ ت�ی در آب انداخت و با دست چپ بر سطح آب کوبید:
اگر بمب روی پل نمی ا�تاد، مجبور نبود تمام ک� رودخانه را کورمال کورمال به دنبال حداقل یکی از چشمهایش بگردد
تا پس از آن در میان این همه جسد تکه تکه که از روی پل به داخل رودخانه ا�تاده و در جستجوی اعضای خویش اند،
دست و پای راستش را پیدا کند.

Saturday, March 08, 2003

در انتظار � بازپسين روزم
وز قول� ر�ته ، روی نمي پيچم .
از حال غير � رنج نَب�ردَم سود
ز آينده نيز ، آه که من هيچم .

بگذار ای اميد عبث ، يک بار
بر آستان مرگ نياز آرم
باشد که آن گذشتۀ شيرين را
بار دگر به سوی تو بازآرم

Wednesday, March 05, 2003

دار قالی

نمی دانم تا کنون چقدر با قالی با�ی ارتباط برقرار کرده اید. طر�، حسابی مسخ می شود. حرکت دست ها، مرموز و پیچیده می شود. شاید گ�تار زیر، از این گنگی سراغی داشته باشد:

///
روی دار قالی
اعدام شد.

منسوخ زایش پدرانش می شد
Ùˆ
از سقوط بالا می ر�ت

می �همانید که کنج
�ضا
را
می آزارد

انبساط تن اش
دود می کرد

روی قالی
دار
اعدام شد
///

Saturday, March 01, 2003

/// صبح سرد پائیزی///

آخرین سیگارش را کشید. به تنه درخت تکیه داده بود و گرمای مطبوع آ�تاب تن اش را مور مور می کرد و چشمان روشن اش را می آزرد. نمی از برگ �رو ریخت.ابرها یا کلاغ ها؟ کدام بالاتر بودند؟ ساعت ه�ت صبح بیست و هشتم نوامبر بود و هنوز کریسمس نیامده، سرما بیداد می کرد. پاهایش در ک�ش سرد و خیس کمی بی حس شده بود.به یاد خانه ا�تاد. سرش را به درخت تکیه داد و چشمانش را بست: پدر و مزرعه، مادر و هیزم و سوپ. نیز، خواهر کوچکش، لوسی و بچه گربه ها و دست آخر، دختر همه عمرش: آنجلیا. اوه! کریسمس امسال چه خوش خواهد گذشت! چشمانش را گشود و به روبرو نگاه کرد: شش سرباز آماده با ت�نگ در مقابلش ایستاده بودند. �رمانده �ریاد زد: "گروهان! ... آماده ... هد�،...آتش!!"
يک ا�سانه قديمي ميگويد که خورشيد و ماه قرار بودبا هم ازدواج کنند...
در جشن نامزدي...خورشيد جعبه اي پر از هزاران الماس به ماه هديه داد...
به شرط اينکه جعبه را بعد از عروسي باز کند...اما ماه با خودش �کر کرد که اگر جعبه را شبانه باز کنم چه کسي مرا خواهد ديد...تا در جعبه را برداشت باد شديدي از داخل جعبه
به بيرون وزيدن گر�ت...جعبه از دست ماه ا�تاد و تمام چيزهاي داخل آن در آسمان پخش شد...بعد از آن خورشيد براي اينکه ماه را تنبيه کند ديگر با او ازدواج نکرد...آسمان هم الماسها رانگه داشت... راستي شما تا به حال الماس خودتون را ديديد...

من و نقاب